گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 11
صفحه: 417

جناب امام! گفتید که خدا شب و روز را پدید آورده و برای آن دو، نظامی قرار داده است، همچنان که همه رویدادهای بزرگ نیز با آگاهی و علم او انجام می گیرد و بر این اساس، او تدبیرگر این جهان است. پس بلاهای طبیعی و ارتباط آن با خدا را چگونه تفسیر می کنید؟ گناه کسانی که بلای طبیعی بر آنان نازل می شود، چیست؟ با تشکر.
این مسئله باید در بحث عدالت الهی که در اصول دین آن را «عدل» می‌نامیم، مطرح شود. ولی به‌طور کوتاه به آن پاسخ می‌دهم.
قرآن به ما می‌گوید همه بلاها و مشکلات، به هر نحوی، به سود بشر است. بیماری و مصیبت و از دست رفتن مال و جان و محصولات، همه این‌ها به سود انسان است. مبنای کلی این است. حال درباره این سؤال صحبت می‌کنیم. ما معتقدیم بلاهای طبیعی انسان را به کمال رساندن می‌رساند. بلاها تازیانه‌هایی بر پشت انسان است تا بدود و با جدیت به سوی پیشرفت هرچه بیشتر به سوی خیر تلاش کند. توضیح مطلب: اگر انسان در آغاز آفرینش از بیماری و سرما و گرما و دشمن در امان بود، اگر انسان از روز اول در بهشت زندگی می‌کرد و در باغ‌های سرسبز و بدون هیچ سرما و گرما و دشمن و بیماری و هیچ مشکل دیگری به سر می‌برد، امروز انسان مثل گوسفند بود که نه حرکتی می‌کند، نه می‌اندیشد، نه تلاش می‌کند، نه به دنبال منافع خویش است، نه چیزی می‌داند و نه فرهنگی دارد. مثال‌های فراوانی می‌توان زد. در آفریقا با وجود آنکه چنین شرایطی وجود ندارد، یعنی این‌طور نیست که انسان گرفتار سرما و گرما و دشمن نباشد، ولی همین که زندگی در جنگل‌ها آسان است و انسان آفریقایی هیچ‌گاه گرسنه نمی‌ماند، چون به مجرد ورود به جنگل هرآنچه می‌خواهد از درخت می‌چیند، همین وضع سبب عقب‌ماندگی بیشتر آفریقا شده است و وقتی استعمارگران و غارتگران با این کشور آشنا شدند، ثروت‌های آن را به غارت بردند و شروع به ایجاد مشکل برای آن‌ها کردند.
علت پیشرفت اروپا در دوره اخیر تاریخ، دشوار بودن محیط زندگی آنان است. هر اندازه محیط زندگی دشوارتر باشد، انسان تلاش بیشتری می‌کند.
در ابتدای آفرینش، بیماری انسان را بر آن داشت به دنبال درمان برود، زیرا می‌دید در خطر مرگ است. پسر یا دخترش در خطر مرگ است. او از این وضع اندوهگین می‌شد و به دنبال راه‌حل می‌گشت و فکرش را به کار می‌انداخت.
او فکرش را به کار گرفت. ابتدا سراغ خرافات رفت. ساحران از او سوء‌استفاده کردند. او راه را اشتباه رفت. به زمین افتاد، ولی دوباره برخاست و به راه خود ادامه ��اد. همه تلاش او برای یافتن درمانی برای بیماری بود. او به دنبال درمان گشت و ناگزیر شد در اسرار هستی و ناشناخته‌های آن فرو رود و در نتیجه توانست آن‌ها را کشف کند. او یافته‌های خود را به کار بست و پیشرفت کرد و توانست بر جهان چیره شود و بدین‌ترتیب، به پیش رفت.
بنابراین، وجود بیماری یا نیاز، مهم‌ترین عامل برای سوق یافتن انسان به سوی اندیشیدن و در نتیجه، شناختن بود.
یکی دیگر از این عوامل، سرما بود. عامل دیگر، گرما بود. عامل دیگر، دشمن بود. عوامل و انگیزه‌ها از هر سو انسان را دربرگرفتند و بر پشت او تازیانه زدند تا بدود و جست‌وجو کند و مشکلاتش را حل کند.
شاید بگویید: خب، چه ضرری داشت اگر انسان از همان اول در بهشت در چمن‌زارهای سرسبز