مشکل سوم تجربهای است که مسلمانان در طی تاریخ با آن روبهرو بودهاند و بهطور خلاصه، عبارت است از اینکه اسلام هم مانند دیگر ادیان در نزد پیروان خود به سازمانی تبدیل شده است که برای خود منافع و ارکان و رؤسا و بنیانها و ویژگیهای مثبت و منفی دارد، در حالی که در معنای قرآنی، اسلام صحیح عبارت است از دین خدا و تسلیم شدن در برابر خدا با عقل و قلب و جسم. تسلیم با قلب یعنی تسلیم شدنِ عواطف و گرایشها و خواستهها و احساسات. تسلیم با عقل یعنی پذیرش و باور عقلی و تسلیم با جسم یعنی تطبیق دادن رفتارهای فردی و اجتماعی با تعالیم اسلام. درواقع، اسلام به معنای قرآنیِ آن عبارت است از نخستین شرطِ شهروندی در جهان هستی. بدینمعنا که الله حاکم و حَکَم این جهان بزرگ است و گرایش و وابستگی انسان به این حاکم و خالقِ تدبیرگر و هدایتگر، همان اسلام است. هنگامی که اسلام به نژاد یا سازمان تبدیل میشود و همانند مسیحیت در خدمت منافع خاص قرار میگیرد، میگویند: جز خداوند همهچیز باطل است. با حاکمان مخالفت کنید... با مال و ثروت مخالفت کنید... ثروت را دور بیندازید، آن را به خداوند بدهید... و چون به خداوند دسترسی ندارید، ما وکیل او هستیم. بنابراین، برداشتی که امروزه از اسلام رایج است، آن را به نژاد یا نهاد یا مؤسسهای تبدیل کرده است که در آن نمایندگانِ مطلق و همیشگیِ خداوند همهچیز را برای منافع خود به خدمت گرفتهاند. در طی تاریخ، همواره سه عامل بر ضد انسان و بر ضد ملتها دست به دست هم دادهاند:
نخست، عامل قدرت و سلطه؛ دوم، مال و ثروت؛ و سوم، وعاظالسلاطین و روحانیون فاسد که داعیهدار علم و دین و اندیشه بودهاند. بدینترتیب، حاکمان با استفاده از مال و ثروت بر مردم سلطه مییافتند و روحانیون نیز متحد و همپیمان حاکمان بودهاند و مردم را به اطاعت از آنان فرا خواندهاند.
مثال تاریخی این پیوند و اتحاد نامبارک عبارت است از فرعون بهمثابه حاکم سیاسی، قارون بهمثابه زراندوز و صاحب مال و ثروت، و بلعم باعورا روحانی معاصر با آنان. یکی از دوستان در بیان این مثال میگفت: «خداوند متعال هنگامی که از فرعون و قارون سخن میگوید، خشمگین نیست، امّا وقتی سخن از بلعم به میان میآورد، خشمگین است.» خداوند میفرماید: « ﴿ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الکَلبِ إن تَحمِل عَلَیهِ یَلهَث أو تَترُکهُ یَلهَث ﴾ .»[57]
تعبیر «یلهث» برای هیچکس به کار نرفته است، مگر روحانیون و علمای بدکار. دوستم��ن میگفت که همواره پیوند سهگانه شومی بر ضد بشر وجود دارد:
1. استعمار، سمبل سلطه ظالمانه سیاسی؛
2. استثمار، سمبل سلطه ظالمانه مالی و اقتصادی؛
3. استحمار، به معنای نادان انگاشتنِ مردم و قرار دادن آنان در مرتبه چهارپایان و اینکه مردم چون ستوران بیخبر و ناآگاه نگه داشته شوند.
این سه، متحد هستند و با هم پیوند داشتهاند. مشکل از آنجا ناشی میشود که در چنین حالتی، اندیشه دینی در طی تاریخ به خدمت حاکمان در آمده است، البته، نه بهطور کامل. اسلام کمتر از مسیحیت به چشم میخورد. همواره صالحان هم بودهاند که رهبری مبارزات انسانی را برعهده داشتهاند. امّا آن وضعیت وجود داشته و البته، هر قاعدهای استثنا هم دارد. امّا مشکل آن است که وقتی سخن از اسلام
[57]. «مثل او چون مثل آن سگ است که اگر به او حمله کنی زبان از دهان بیرون آرد و اگر رهایش کنی باز هم زبان از دهان بیرون آرد.» (اعراف، 176)
