دولت بود، باید این نصیب ها به همه، عادلانه برسد، ولی هیچ وقت شیعیان نصیب خود را از دولت دریافت نداشتند و درعین حال که نوزده نماینده و چند وزیر در کابینه داشتند، همیشه از ظلم اجتماعی و سیاسی و ظلم اقتصادی شکایت داشتند.
مارونی ها نظرشان این بود که با کمک فرانسه که استعمار گذشته را به نفع آنها و به ضرر مردم دیگر ادامه می داد، امتیازات خودشان را حفظ کنند و به این ترتیب، وجود و موقعیت سیاسی مستقلی را برای خویش نگاه دارند. آنها می گفتند اقلیت ها در خاورمیانه پایمال می شوند. این اتهام به اسلام وارد نیست، ولی واقعیت آن بود که دولت عثمانی نهتنها مسیحیان را، بلکه مسلمانان غیرسنی و حتی مسلمانان غیرحنفی را مورد ظلم و تجاوز قرار می دادند. مثلاً شیعیان در جنگ شرکت می کردند، ولی از منافع دولت بهره ای نمی بردند. در حالی که مسیحیان که از منافع دولت محروم بودند، حداقل چون اهل ذمه هستند، در جنگ شرکت نمی کردند.
مارونی ها با این شعار و درواقع با احساس تفوقی که در اثر شصت سال معاشرت با اروپاییان و استفاده از فرصت های آمادهشده از طرف پنج کشور اروپایی برایشان فراهم شده بود، می خواستند این تفوّق را حفظ کنند و به این دلیل، مرکز اصلی دولت، مقام ریاستجمهوری، فرماندهی ارتش و عدلیه و مرکز مهم استخدام کشوری را برای خود حفظ کردند. در سال 1943 و بعد از جنگ بین الملل دوم، لبنان مستقل شد و یک رژیم دموکراتیک مذهبی در آن برقرار شد و رئیس جمهور، مارونی اعلام شد و چون مندوب سامی فرانسه از کشور رفت، تمامی اختیارات مندوب سامی نیز به ریاست جمهوری واگذار شد و در نتیجه، رئیس جمهوری غیرمسئول، یک دیکتاتور به تمام معنا، ولی در چهره ای دموکراتیک، در لبنان آغاز به حکومت کرد. شیعیان از فرصت استفاده کردند و چون از استعمار 750 ساله نجات یافته بودند، نعمت استقلال را غنیمت شمرده، با تمام نیرو به ساختن وطن خود پرداختند؛ به مدرسه ها رفتند… کمتر کسی بود که در شرایط اجتماعی گوناگون زندگی کند و حتی اگر کارگر بود، فرزند خود را به مدرسه نفرستد و تا پایان دانشگاه درس را ادامه ندهد. بدین ترتیب، شیعیان در راه تحصیلات قدم های بزرگی برداشتند و در ظرف یک سال، عدد محصلین آنها گاهی تا 100% بالا می رفت و عده ای به دنبال کار به کشورهای عربی، آفریقای غربی و آمریکای جنوبی می رفتند و ثروتمند شدند. گروهی دیگر به زراعت های مدرن و مترقی پرداختند و به طور کلی مذهبی زنده و جوان به وجود آمد، ولی چون فئودال ها بر جان آنها حکومت می کردند و نفوذ سیاسی را در دست داشتند، شیعیان به صورت افراد متشتت و فرقه های مختلف در مناطق مختلف درآمده بودند و به این ترتیب، وحدت کلمه نداشتند و وضع سیاسی و اجتماعیشان آن طور که لایق کوشش و فعالیت و جدیت آنها بود، برای آنها فراهم نشد. سپس شیعیان به فکر وحدت کلمه افتادند و در سال های 60 ، 61 و 62 فعالیت فراوانی برای تشکیل مجلس اعلای شیعیان انجام گرفت، تا وحدتی میان شیعیان به وجود آید.
این فعالیت با مبارزات و مخالفت های رهبران سیاسی شیعه و گروهی از روحانیون شیعه و مجموعه ای از صاحبنفوذان سنی که این فعالیت را به معنای تفرق? اسلامی تصور می کردند،شروع شد و قسمتی از شیعیان که دنباله رو آنها بودند، تحت تأثیر قرار گرفته، از نیروی مردمی آنها برای منافع خاص
