گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 5
صفحه: 139

می‌‌کند یا می‌‌ستاید؟ دنیا پس از آنکه دریافت علی‌(ع) چگونه پسران خود را تربیت کرده است، اکنون می‌‌خواهد ببیند علی‌(ع) دختر خود را چگونه تربیت کرده است.

زینب(س) به بدن امام حسین(ع) نزدیک شد و آن را از روی زمین بلند کرد و گفت: «خدایا این قربانی را از ما بپذیر.» این برخورد بدان معناست که زینب(س) اعلام می‌‌کند که ما به خواست خود به این میدان آمده‌‌ایم و به این نبرد پا گذاشته‌‌ایم. ما خواستیم از اسلام دفاع کنیم، خواستیم انحرافات و کژی‌‌ها را اصلاح و به رفتارهای زشت حاکمان اعتراض کنیم و، از این رو، حسین(ع) را در این میدان قربانی دادیم. در عین حال، به کوتاهی خود [در پیشگاه خداوند] اذعان می‌‌کنیم و به همین سبب از او می‌‌خواهیم که این قربانی را از ما بپذیرد، چرا‌که اگر بیش از این داشتیم، سخاوتمندانه و بی‌هیچ درنگی آن را تقدیم می‌‌کردیم.

به سراغ صحنه‌‌ای دیگر می‌‌رویم: هنگامی که کاروان اسیران وارد کوفه می‌‌شود. مردم از علت ماجرا می‌‌پرسند و زینب(س) اینجا و آنجا صحبت می‌‌کند. دیگران نیز صحبت می‌‌کنند. در نتیجه، پرده‌‌ها کنار می‌‌رود. سپس اسرا وارد کاخ عبیدالله می‌‌شوند. او با غرور و سرمستی از پیروزی خود بر تخت نشسته است. زینب(س) وارد کاخی می‌‌شود که پیش از این، خانۀ او و بلکه مقر حکمرانی پدرش بر سرتاسر جهان اسلام و دنیای متمدن بوده است. همۀ دنیای متمدن زیر فرمان و ارادۀ علی‌(ع) بود و زینب(س) نیز بانوی نخست آن دوره بود، چراکه آن زمان حضرت فاطمه‌(س) زنده نبودند. زینب(س) با آن خاطرات و با وجود ضعف و خستگی و ناراحتی ناشی از اسارت، وارد این کاخ می‌‌شود، ولی سلام نمی‌‌کند. ابن‌زیاد می‌‌پرسد: این زن متکبّر کیست؟ می‌‌گویند: او زینب(س) دختر علی(ع) است. او از سر شماتت می‌‌گوید: کاری را که خدا با برادرت کرد، چگونه می‌‌بینی؟ و زینب می‌‌گوید: ما رَأیتُ إلّا جَمیلاً هؤلاءِ قَومٌ کَتَبَ اللهُ عَلَیهِمُ القَتلَ فَبَرَزوا إلی مَضاجِعِهِم.[17] (به خدا سوگند جز زیبایی ندیدم. اینان مردانی بودند که خداوند کشته شدن را برایشان رقم زده بود. از این رو، به‌سوی سرنوش ت خویش شتافتند.)

ابن‌زیاد به او می‌‌گوید: سـپاس خدایی را کـه شـما را رسوا ساخت و افسانۀ شما را بر ملا کرد. زینب(س) پاسخ می‌‌دهد: نه، کافر و منافق است که رسوا می‌‌شود و ما کافر و منافق نیستیم. کشته‌شدن برای ما عادت و شهادت در راه خدا برای ما سعادت است.

گفت‌و‌گو پایان می‌‌یابد و منافق خاموش می‌‌ماند و زینب(س) در حالی از این میدان بیرون می‌‌آید که رسالت خود را مقتدرانه و بدون هیچ ضعف یا احساس پشیمانی و شکستی به انجام رسانده است.

او در برابر یزید که می‌‌رسد... یزید حاکمی پیروز است و زینب(س)، اسیری است که بنابر نقل کتاب‌های سیره، خفت‌‌بارترین لباس‌ها را بر تن داشت. امّا این وضع عواطف زینب(س) را در برابر یزید خاموش نمی‌‌کند و زبان او را نمی‌‌بندد بلکه برمی‌‌خیزد و پس از حمد و ثنای خداوند می‌‌گوید: لَئِن جَرَّت عَلَیَّ الدَّواهی مُخاطَبَتَکَ إنّی لَأستَصغِرُ قَدرَکَ وَ أستَعظِمُ تَقریعَکَ وَ أستَکبِرُ توبیخَکَ لکِنَّ العُیُونُ عَبرَی وَ الصَّدرُ حَرَّی. (اگر چه پیشامدهاى ناگوار مرا بر آن داشته است تا با چون تویى سخن گویم، امّا من تو را سخت ناچیز مى‏شمارم و بسیار سرزنش مى‏کنم،

[17]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، چاپ دوم: بیروت، داراحیاء، التراث العربی، 1403 قمری، ج45، ص116.