موضوع: گفتوگو ـ لبنان باید جامعهای مهیای جنگ باشد
مکان و تاریخ: بیروت، 22/5/1970
مناسبت: در تاریخ 12 مه نیروهای اسرائیلی تجاوزی وحشیانه و گسترده به روستاهای مرزی کردند که در نتیجه آن گروههای عظیمی از مردم، که در برخی از روستاها مانند بنتجبیل و عیترون و کفر شوربا و راشیا و الفخار و کفرحمام صددرصد جمعیتشان را شامل میشد، به مناطق دیگر کوچ کردند. در چنین اوضاعی، روزنامه المحرر این گفتوگو را با امام صدر انجام داد.
منبع: روزنامه المحرر، 22/5/1970
متن
اسعد مقدم نوشت:
این فقط سخنی عادی نیست؛ ندایی است که از دل برآمده است… به کسی که در اعماق وجودش ذرهای احساس باقی مانده است: این آخرین هشدار است به صاحبان پوست تمساح در دولتی بیمبالات، که پوستینشان را از روح خویش به در آورند تا شاید حقیقت اوضاع جنوب را دریابند.
این فریاد کسی است که در حلقه واژهها و دردی که راه گلویش را بسته است، احساس خفگی میکند؛ فریادی است بر سر هر آن کس که ادعای لبنانی بودن میکند. هر لبنانی به همان اندازه که وطنش بر ذمه و وجدان او حق دارد، بر گردن وطنش حق دارد.
این دعوتی است به اینکه با صداقت و مردانگی با واقعیت روبهرو شویم، آن هم درهحالیهکه لبنانیها مدتهاست از روبهرو شدن با آن سرباز زدهاند، زیرا گویی دیگر مردی و مردانگی برای آنان باقی نمانده و از دنیایشان جز خودفریبی و نه فریب ملل جهان چیزی باقی نمانده است.
با کسی به گفتوگو نشستیم که مردی غیرعادی است… روزی با وی عهد بستیم که تا آن هنگام که او در پیکار سرنوشتساز است، همراه او خواهیم بود و او نیز تا آنگاه که با او هستیم با ما خواهد بود، زیرا پیکار ما بر سر بقا و پایداری و ایمان است و ما و او از دل این پیکار برآمده و خود را وقف آن کردهایم… ما در مسیر فداکاری و ایثارگری رفاقتی قدیمی داریم و میخواهیم بمانیم تا لبنان بماند، آنچنانکه زیبنده آن است، وگرنه اصلاً نمیمانیم.
در دفترش که ساعتی بعد آن را به سوی دنیای آوارگان ترک خواهد کرد، ساعتی چند مانده به غروب با وی گفتوگو کردیم.
او را نه چنان یافتم که گذشتههای نزدیک و دور مییافتم؛ با آن تبسم شیرینش که ما را به امید فرامیخواند. جای آن تبسم شیرین ردپای دردی ژرف نشسته بود.
سیمایی که چونان دریای خرداد ماه آرام بود، در تلاطم امواج خشمی اندوهبار است. و چشمانی شفاف و با صفا که برق دوستی از آن ساطع بود، راوی قصه غصهای تلخ و آمیخته با بیخوابی طولانی است.
دست دراز میکند تا دستانم را بفشارد، گویی که این روزها مشتاق هر دستی است که به یاری به سویش دراز میشود.
پیش از آنکه بنشینیم، زیر لب میگوید: جنوب به یاری هر انسان صادقی نیازمند است که ابعاد مشکل را درک کرده است… به هر دست سازندهای نیازمند است… نیازمند هر دستی است که میخواهد
