صورت، همین فعالیتها، همین خدمات، همین قوانین، همین اعمال که از انسان سر میزند، وقتی در چارچوب وسیع ماورایی قرار میگیرد، این چارچوب ضمانتی میشود برای اینکه بشر آن قوانین را به آسانی اجرا کند و پس از کار و تلاش به نوعی تعالی برسد.
بنابراین، ما میتوانیم در چارچوب دینی به همین نتیجه برسیم؛ چارچوب واقعیت با بررسی اوضاع و احوال تاریخی. حال اگر از موقعیتی که در آن هستیم رضایت نداریم، باید مواظب باشیم که تحتتأثیر محیط قرار نگیریم و ناخواسته به خالی کردن دین از زندگی زمینی دعوت نکنیم. اینها مسائلی پیوسته و مرتبط با یکدیگر است و ازهمگسستنی نیست. اگر جلوی تأثیر دین را در کارهای روزمره و روابط بشری بگیریم، ایمان ضعیف میشود و ضعف آن موجب میشود که دین انگیزش و اثرگذاری خود را از دست بدهد و در پی آن نقشش را در زندگی نیز از دست بدهد. اگر دین نقش خود را در زندگی از دست بدهد، دیگر نه با توسعه دادن مسجدها و کلیساها، نه با بزرگداشت شعارهای دینی و نه با محترم داشتنِ بزرگانِ دین نمیتوان جای آن را پر کرد، چراکه دین هیچکدام اینها نیست. در این صورت، دین نمیتواند هیچ نقش اساسی را در زندگی به عهده بگیرد. در نتیجه، اگر بخواهیم از ایمان محافظت کنیم، لازم است که ایمان به کار بپردازد و تأثیرِ خود را در زندگی عادی و روزمره از دست ندهد، وگرنه ضعیف میشود و جانشینی برای آن نیست و نمیتواند نقش اساسی بازی کند. اگر دقت کنیم میبینیم که تمدن جدید بر اساس کنار گذاشتن دین از زندگی علمی و صنعتی و اجتماعی بنا شده است. چون بنیانگذارانِ این تمدنِ جدید هرچند که دین را انکار نکردهاند، آن را نادیده گرفتهاند و جلوی تأثیر آن را در زندگی سد کردهاند. از این رو، سازمانهای تمدن جدید، بدون هیچ ضابطه و هماهنگی و هیچ قاعده و اصولی، سر برآوردند و رشد کردند. این جریان به سرکشی ابعاد مختلف وجود انسان انجامید: سرمایه، استثمار، استعمار، کشمکش، صنعت و در نهایت سکس. همه زوایای تمدن جدید بیهیچ روش و هماهنگی و تعدیل به طغیان برخاسته است، زیرا این تمدن بر پایههای اخلاق استوار نشده است بلکه تمدنی زمینی است که آسمان را نادیده گرفته است. و این طغیانها باعث بروز عکسالعملها و انقلابها و سازمانهای انقلابی و اقتصاد انقلابی و مفاهیم انقلابی شد. در حقیقت، این انعکاسها از آثار تمدن جدیدند، ولی آثار منفی و عکسالعملهای درونیاند که با عمل و منشأ آنها متناسباند. نتیجه اینکه از شکلگیری تمدن جدید، با همه نظاممندیها و مکتبهای مختلفش، صدها سال میگذرد، اما حالِ انسان ـ از آن حیث که انسان است ـ بهبود نیافته است.
هنگامی که تمدن جدید شکل گرفت، وضع انسان چگونه بود و امروز وضع او چگونه است؟ وقتی که دیدیم تفاوت وضعیتِ انسانِ امروز از جهت سعادت و رفاه و انسانیت بهتر از وضع او در شروع تمدن جدید نیست، باید درنگ کنیم و بپرسیم: آیا این تمدن جدید تمدنی انسانی است یا تمدنی نیمهانسانی است که فقط به گوشهای از زوایای وجود انسان میپردازد؟ این در حالی است که انسان در زمینههای بسیاری، مثل علم و صنعت و برنامهریزی و آیندهنگری به پیشرفتهای حیرتانگیز دست یافته است. اما آینده هرگز از گذشته خوشایندتر نمینماید. نمیدانم آیا میتوان تمدنی را که بر نادیده گرفتنِ آفریدگار برپاست (نه بر انکارِ او و حتی نه بر نشناختن او،) تمدن یهود نامید؟ چرا که این فلسفه قدیم یهود است که تاریخ
