10. پس از آنکه علم ارج یافت و ارتقا پیدا کرد، حدود اختیارات و دامنه امکاناتش آشکار شد. علم، بیهیچ شکوتردید، پرتویی شد برای شناخت حقیقت و وسیلهای راستین برای دیدن واقعیت در جوانب گوناگون و تنوع زمینههای حقیقت. علم حقیقت را برای انسان کشف میکند، اما در زندگی انسان نه میتواند نقش انگیزاننده داشته باشد و نه برای تکامل او انگیزهای ایجاد کند، بلکه دامنه علم محدود به کشف حیات و تبیین تکامل است.
محرک حقیقی انسان همان طبیعت و غرایز و امیال اوست. انسان چنان آفریده شده است که بلندهمت باشد و برای رسیدن به هدف دلخواهش تلاشگر. برای دست یافتن به وضع بهتر حرکت میکند و از ایستایی و رکود رو برمیتابد. حرکت طبیعی انسان تنها از یک مؤثر سرچشمه نمیگیرد، بلکه وی گاه به انگیزههای فردی یا نوعی برانگیخته میشود، و گاهی به سبب عوامل آنی و سطحی. چهبسا عواقب امور را هم در نظر بگیرد، و چهبسا عوامل مادی و معنوی در او اثر کند. گاه احساسی متفاوت از حیث شدت و ضعف او را به تحرک وامیدارد. این گوناگونی انگیزههای انسانی در سیر او برای تمامی ما ملموس است. همه ما آشکارا این انگیزهها را حس میکنیم.
علم راه را روشن میکند. انسانها برای پیمودن این راه انگیزههای روانی گوناگون دارند. در اینجا احساس نیاز مبرم میکنیم به غربال کردن این انگیزهها و اختیار مناسبترین آنها برای انسان.
اینچنین است که برخی از اختیارات دین آشکار میگردد، چون انگیزه بهتر و محرک مناسبتر را برمیگزیند و این انگیزه را تقویت میکند، برجسته میسازد و در غلبه بر دیگر انگیزهها یاری میکند. برای آنکه این مدعا بهخوبی روشن شود، باید بپذیریم که انگیزه برتر برای سیر انسان در حیاتش همان انگیزهای است که رشد انسان را از همه جوانب وجودیاش تأمین میکند.
انسان، برخلاف سایر موجودات، صاحب اراده و آزاد آفریده شده و این اراده بُعدی از ابعاد وجود اوست. بُعدی دیگر در وجود او هست که انکارناپذیر است و همان بُعد اجتماعی اوست. انسان در خودآگاه و تجارب خود و در زندگی خویش و در گذشته و آینده خود و نیز در خوراک و پوشاک و سلامتش، تنها جزئی از مجموعه بشری است ـ جزئی جدانشدنی.
اما برای انسان بُعد سومی هم هست و آن وجودِ او در جهان هستی است. انسان، در تکوین و بقایش، جزئی است از زمین و هوا و آنچه او را احاطه کرده. او از این جهان جدا نیست.
کمال حقیقی برای انسانی که از حیث اراده و در اجتماع هستی مستقل است، حرکت و رشد او در همه این ابعاد است. اگر آدمی تنها در یک بُعد رشد و تکامل بیابد، به بیراهه میرود. اینجاست که به نکتهای اساسی میرسیم که اگر انسان تنها به انگیزه بُعد اول حرکت کند، خودخواه و مغرور است و با واقعیت خود ناهماهنگ. همینطور، اگر در بُعد اجتماعی خود بدون در نظر گرفتن شخصیت ویژهاش ذوب شود، جامعه و وجود را از صبغه اصیل و تواناییهای منحصرش محروم میکند. همچنین، اگر حرکت او در راه جهان هستی و وجودیت او، بنا به تعبیر جدید، به خود و نیز به جهانش ظلم کرده، زیرا که خصلت انسانی خود را از دست داده است.
بهترین راه برای انسان راه خاص اوست که به موازات راه دیگران در جامعه و نیز همسو با خطسیر کل آفرینش است. انسان در حرکت خود در این مسیر، نغمهای خاص و همنوا با نغمههای بشری
