قامت خم کرد و عوامل هستی او را به وحشت انداخت و اوضاع اجتماعی و اقتصادی بر او چیره شد و درنتیجه، با اینکه انسان به فطرت خویش ایمان داشت و مشتاق شناخت حقیقت بود، این عوامل بر او غلبه یافت و او را دچار اوهامی کرد که با آنها زندگی میکرد؛ و این اوهام همراه شد با علم و دین او در دوران جاهلیت نخست که همان دوران اساطیر و خرافات بود. انسان در علم و دینش از راه درست منحرف شد و در کورهراههای نادانی و بیابانهای سرگشتگی گمراه شد.
جلوههای دینداری او توسل به تعویذها و حرزها و سجده در برابر موجودات طبیعی و کرنش در برابر بتهایی بود که مالک نفع و ضرری نبودند. گاه همنوعان خویش را میپرستید و گاه همه مجهولاتش و همه آنچه را در برابرش ناتوان بود، به حساب دین خود میگذاشت و آن را تابع اراده عینی قرار میداد.
فعالیت علمی او نیز کاملاً شبیه وضع دینیاش بود. با طلسمها معالجه میکرد و با زندهبهگور کردن اشخاص با قحطی مبارزه میکرد. برای غلبه بر توفان، انسانی را در دریا غرق میکرد و علاج سردرد را این میدانست که جادوگری در گوش بیمار بدمد تا روح او که در بیشهای ناپیداست و جادوگر آن را صید کرده و در صندوقی انداخته، نزد او بازگردد.
خسوف و کسوف را اینگونه تلقی میکرد که خورشید و ماه خشمگین شدهاند یا مورد خشم قرار گرفتهاند و سعی میکرد با طبل نواختن اوضاع را روبهراه کند و از این دست مصائبی که در تاریخ بشر از آن بسیار میتوان یافت.
علم و دین در دوران کودکی و ایـام جوانـی، بیماری مشتـرکی داشتند: اساطیر و خرافات.
4. خداوند پیامبران نویدبخش و بیمدهنده را برانگیخت و با آنان کتاب را فرو فرستاد تا در میان مردم بهدرستی داوری کنند و انسان را از شب تار رهایی بخشند و او را از این زندان تنگی که با دست خویش برای خود ساخته و دین و علمش را هم در آن به بند کشیده بود، آزاد کنند. پیامبران مردم را به توحید، به عبادت خدای یکتا و یگانه که نه میزاید و نه زاده شده است، فراخواندند و خداوند را از هرگونه پیوند خاص با موجودات، چه سلبی و چه ایجابی، منزه دانستند و بدینترتیب، اعلام کردند که اشخاص و اشیا و اوضاع فینفسه مقدس یا غیرمقدس نیستند.
فرستادگان الهی در تعالیم خود بر این مبادی با توجه به زمینههای مختلف ایمانی، عملی، فرهنگی و اخلاقی آن تأکید کردند و انسان را از قید اوهام و برداشتهای ناصوابش از جهان هستی و زندگی آزاد کردند. بتهای طبیعی اطرافش را درهم کوفتند و معبودهای ساختگی او را که حقارتش را تشدید و عزت نفس او را جریحهدار میکرد، از میان برداشتند. بدینگونه، انسان به راه راست، راه کسانی که خداوند بر آنان منت نهاده بود، هدایت شد. آنگاه دین تماماً از آنِ خدا شد و هیچ معبودی از هر نوع، غیر او، بر جای نماند. حصاری که به دور علم کشیده شده بود، گشوده شد و علمْ بیهیچ مشکل و هراسی به سیر در آفاق و انفس و شناخت موجودات پرداخت؛ آنها را آزمایش کرد و شناخت و در اختیار خود گرفت.
5. برای آنکه احساسی و بیدلیل از این نکته نگذشته باشم، قسمتی از کتاب جورج سارتن را نقل میکنم که تا آنجا که من میدانم از بهترین کتابها در تاریخ علم است:
پایههای علمیای که کاخهای برافراشته علم و تمدن بر آنها بنا گشته، نخستین بار در مصر و بینالنهرین و ایران و در نزد
