مبطانا و حولی بطون و غرثی و اکباد حری؟» (آیا میتوانم با شکم سیر بخوابم در حالی که در اطراف من شکمهای گرسنه و جگرهای سوخته وجود دارد؟) امام، همچنین، پس از وصف غارت شهر انبار در شرق عراق به دست غارتگران که یکی به سوی زنی مسلمان میرفت و دیگری به سوی زنی از اهل ذمه، بلکه همه لشکریان با هم وارد خانههای زنان مسلمان و غیرمسلمان میشدند و خلخالها و دستبندها و گردنبندها و همه زیورهایشان را بهزور از آنان جدا میکردند و زنان جز ترحم جستن چاره نداشتند، میافزاید: «فلو أن امرءً مسلماً مات من بعد هذا أسفاً ما کان به ملیماً بل کان به عندی جدیراً.» (اگر مسلمانی با شنیدن این واقعه از شدت ناراحتی بمیرد، نباید سرزنش شود، بلکه از نظر من سزاوار است.)
گزیده این روابط در روایات مربوط به قلمرو حقوق آمده است و در فقه روایاتی وجود دارد که حقوق افراد امت اسلامی را نسبت به یکدیگر تبیین میکند. در برخی روایات آمده است: «إنَّ حَقَّ المُؤمِنِ عَلَی أَخِیه الِمُؤمِنِ سَبعینَ حَقاً.» (هر مؤمن هفتاد حق بر برادر مؤمنش دارد.) اکنون مجال بیان آنها نیست. بنابراین، میان افراد جامعه پیوندهای اخلاقی مستحکمی برقرار است و اخلاق نقش مهمی در ایجاد تمدنها دارد.
دومین بُعد تمدن مبانی حقوقی است. قصد بحث تفصیلی درباره فقه و حقوق اسلامی ندارم. کافی است که بدانیم در فقه اسلامی، احکام همه امور فردی و خانوادگی و اجتماعی تبیین شده و مسئلهای نیست که حکمی ویژه و ثابت نداشته باشد. در این مجال یادآور معجزه فقه اسلامی میشوم؛ همان معجزه برابری فقه اسلامی در بُعد مدنی خاص و حقوق مدنی با برترین نظامهای حقوقی دنیا. تنها به یک مورد اشاره میکنم و آن چگونگی رابطه حاکم و مردم است.
رسول خدا(ص)، در آخرین ساعات پیش از رحلت خود، به مسجد میآیند و همه مردم را به مسجد فرا میخوانند. او که حاکم و رهبر آنان و بهترین فردِ زِمان و سبب سعادت و مجد آنان است، میفرماید: «أیهَا الناس، مَن جَلَدتُ لَهُ ظَهراً فَهذا ظَهِری، وَ مَن أَخَذتُ مِنه مالاً فَهذا مالی، وَ لایخافُونَ أحدکُم الشَحناءَ فَإنَّها لَیسَت مِن شَأنِی.» (ای مردم، اگر بر پشت کسی شلاق زدهام، این پشت من، اگر مالی از کسی گرفتهام، این اموال من است، نترسید. من کینه شما را به دل نمیگیرم، کینه در شأن من نیست.)
پیامبر، با تمام شأن و منزلتش، خود را در معرض انتقام و آزار قرار میدهد. این امر واقعاً اتفاق افتاده است. پس از سخن پیامبر(ص)، مردی برخاست و گفت: من بر تو فلان حق را دارم. هدفش این بود که به مردم نشان دهد که رسول خدا(ص) به گفته خود عمل میکند. خلیفه اول هم میگوید: «مرا تا زمانی که خدا و رسولش را اطاعت میکنم، اطاعت کنید. ولی اگر برخلاف آنان عمل کردم، دیگر از من اطاعت نکنید.» مردم از آزادی برخوردار بودند و در سایه آن، حقوق همه محفوظ بود. این امر بهروشنی از واقعه دیگری که در زمان خلیفه دوم رخ داده، آشکار میشود. ماجرا از این قرار است که خلیفه در ابتدای خطبهای که مربوط به توزیع بُرد یمانی است، میگوید: «بشنوید آنچه را میگویم و اطاعت کنید.» مردی اعتراض میکند و میگوید: «نه اطاعت میکنیم و نه
