اساس پایداری میکنیم و موفقیت از جانب خداست.
از سوی دیگر، رقابت یکی از ویژگیهای طبیعی انسان است و ما شاهد هستیم که در جمع ما نیز، رقابت وجود دارد و این رقابت بیاشکال است. خود من در مدرسه ازجمله دانشآموزانی بودم که با شوق و اشتیاق درس میخواندم تا شاگرد اوّل شوم. علاوه بر درس خواندن، همیشه به درگاه خداوند دعا و نیایش میکردم که نفر اوّل بشوم. این کار مشروع و بیاشکال است. گاهی شاگرد اوّل میشدم و گاهی هم رقیبی پیدا میشد و نفر اوّل میشد. امّا من با این رویکرد کار میکردم؛ به خدا توکل میکردم، به زیارت اماکن مقدس میرفتم و درس هم میخواندم. این کار در میان اعضای جنبش هم اشکال ندارد، زیرا هرکسی میخواهد پیشرفت کند. مهم آن است که مسابقه و رقابتْ مثبت و سازنده باشد. اگر من میخواهم در ساختار جنبش پیشرفت کنم، باید بیشتر خدمت کنم. امّا اگر کسانی بخواهند با بهرهگیری از زحمات دیگران پیشرفت کنند، ما با این امر مخالف هستیم. در مسابقه دو، گاهی یک نفر تلاش میکند و با جدیت و پشتکار از دیگری سبقت میگیرد. این اشکالی ندارد. امّا گاهی یک نفر سعی میکند دیگری را بزند و بیندازد تا خودش برنده شو��. این جایز نیست. اسلام در تربیت انسان به حس رقابت و مسابقه در انسان توجه میکند و میفرماید: « ﴿ فَاستَبِقوُا الخَیرَاتِ ﴾ »[72] و درجای دیگر میفرماید: « ﴿ سابِقُوا إِلی مَغْفِرَة مِنْ رَبِّکُمْ ﴾ »[73] و این یعنی رقابت سازنده و مثبت.
در ایدئولوژی ما رویکرد ویژهای درخصوص تئوریِ تضادِ ذاتی و درونی مارکسیستها وجود دارد. ما تئوری تضاد ذاتی و چالش درونی را نمیپذیریم و إنشاءالله در مباحث عقیدتی این مطلب را توضیح خواهیم داد. به عقیده ما، حس رقابت و مسابقه فردی و اجتماعی که در انسان وجود دارد، غریزه مثبت و سازندهای است که میتوان آن را در راه پیشرفت و سازندگی و در مسیر خیر و نیکی به کار گرفت. این حس رقابت، تضاد ذاتی و درونی نیست. تضاد ذاتی در میان طبقات و اقشار جامعه آغاز شده است، زیرا در دوره مارکس نزاع طبقاتی درگرفته است. اگر مارکس مدت بیشتری زنده بود و طبقات اجتماعی گسترش بیشتری پیدا میکرد، تضاد میان طبقات و اقشار را هم مشاهده میکرد. اگر مارکس در زمان ما زنده بود، حتماً به این نتیجه میرسید که نوع دیگری از تضاد میان مدیران مدارس و معلمان، میان دانشجویان و اساتید، میان صاحبان خودروهای شخصی و خودروهای عمومی، و میان صاحبان پمپ بنزینها درجریان است.
انواع جدیدی از تضاد و نزاع در زندگی ایجاد شده است. اگر مارکس مدت بیشتری زنده میبود، حتماً تضاد و نزاع میان پدران و فرزندان، عموها و عمهها، خالهها و داییها را مشاهده میکرد؛ نوعی رقابت. براساس نظریهای فلسفی، این مناقشات زمانی پدید آمد که پس از قرون وسطا تمدن جدید غرب پایهگذاری شد، یعنی زمانی که هگل و دیگران مبانی تمدن غرب را براساس مفاهیم و اصول مادی بنیان نهادند. گفتند: متافیزیک و ماوراءالطبیعه را کنار بگذاریم و تمدن خود را بر مبانی مادی بنا کنیم. درواقع، ماوراءالطبیعه را نادیده گرفتند، آن را انکار نکردند. انکار کفر و الحاد است، و نادیده گرفتن و بیتوجهی کردن هم نوع دیگری از الحاد است. نوعی کفر و الحاد گمراهکننده، در پوششی
[72]. «پس در نیکی کردن بر یکدیگر سبقت گیرید.» (بقره، 148)
[73]. «برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان، بر یکدیگر پیشی گیرید.» (حدید، 21)