Print this page

گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 12
صفحه: 106

بوده است)... بله، مبحث ایدئولوژی مبنای بحث است و ما هم درباره ایدئولوژی سخن می‌گفتیم.
در ابتدای کار، با توجه به اینکه هدف ما از بین بردنِ محرومیتِ محرومان بود، می‌خواستیم همه انواع محرومیت، از امور کوچک و معمولی تا محرومیت از داشتن نظام سیاسیِ صحیح و در ادامه، محرومیت در عرصه‌های بین‌المللی را از بین ببریم.
جنبش محرومان از میان شیعیان برخاسته بود، امّا از سویی، دیدگاه مرا درباره مفهوم تشیع شنیدید و از سوی دیگر، می‌دانید که محرومیت شیعه و غیرشیعه نمی‌شناسد. این نکته را در سوگندنامه خود نیز آوردیم و قسم خوردیم که برای از بین بردن محرومیتِ شیعیان و غیرشیعیان تلاش کنیم و طبیعی است که هدف ما آن است که حرکت و نهضت ما ملی باشد.
در عمل هم می‌توان گفت که ایدئولوژی ما در درجه اوّل، هم مبنا و هم چارچوبِ آن، بر ایمان به خدا استوار است و چنان‌که گفتیم، نه ایمان به معنای انتزاعی آن، بلکه ایمان به خداوند به معنای باور به آگاهانه بودن هستی است و اینکه در جهان عقل و خرد حکم‌فرماست. بدین‌معنا که هر حرکتی در عالم حساب‌شده است. ایمان به خداوند تضمینِ وحدتِ حرکت در تاریخ و جغرافیاست، زیرا خداوندِ یکتا ازلی و ابدی است و در شمال و جنوب و شرق و غرب عالم، فقط اوست که جهان را هدایت می‌کند و به پیش می‌برد. ایمان به خداوندی که حاکم و تدبیرگرِ هستی است. وقتی ایدئولوژی بر اصل ایمان به خدا مبتنی باشد و نیرو و راهبرد خود را از چنین باوری اقتباس کند، آن‌گاه می‌تواند با حقیقت و واقعیتِ هستی منطبق و منسجم باشد و در چنین حالتی، می‌توانیم اسلام را به معنای قرآنی آن درک کنیم، نه به معنا�� متعارف و مرسوم در بحث و جدل‌های کلامی و فقهی. نمی‌خواهیم مطالب مندرج در کتب و بحث‌های فقهی و کلامی و جدلی را وارد بحث کنیم.
معنای حقیقی اسلام عبارت است از تسلیم شدن در برابر خداوند با عقل و قلب و عمل. اسلام به این معنا، دیگر مقوله‌ای نژادی نیست. امّا امروزه در جامعه ما، انسانی که از والدین مسلمان به دنیا می‌آید، مسلمان نامیده می‌شود، حتی اگر از اسلام هیچ نداند و به هیچ‌یک از تعالیم آن عمل نکند. بدین‌ترتیب، اسلام نیز مانند دیگر ادیان به نژاد و تبار تبدیل شده است؛ شیء یا نژاد و یا جزئی از... و در این حالت، وجود انسان است که اساس آن را تشکیل می‌دهد و اسلام جزئی از وجود انسان می‌شود و این امر تبعاتی در پی دارد. از باب مثال، ممکن است یک لبنانیِ مسیحی آمادگی آن را داشته باشد که کمونیسم را روش و مسلک خود برگزیند، امّا اسلام را مسلک خود انتخاب نمی‌کند. یعنی با وجودی که کمونیسم از مسیحیت فاصله بیشتری دارد (زیرا مسیحیت و اسلام دست کم در اصل و اساس دین که همان ایمان به خداوند و پیامبران و حقیقت است، و این سه اصل در میان همه ادیان مشترک هستند، با هم اشتراک دارند و اسلام به مسیحیت نزدیک‌تر است تا کمونیسم که وجود خداوند را هم نمی‌پذیرد)، ممکن است مسیحی‌ای، کمونیسم را به‌مثابه مذهب خود بپذیرد، ولی اسلام را نپذیرد. البته، به‌محض این��ه مذهب خود را تغییر دهد و اسلام را بپذیرد، به دادگاه مراجعه می‌کند و تغییر مذهب خود را به ثبت می‌رساند و مردم برای او جشنی می‌گیرند. بدین‌ترتیب، اندیشه دینی و گرایش دینیِ انسان به نژاد تبدیل شده است.