که اهالی این منطقه با آن مواجه بودهاند. امّا آنان منحرف نشدند و به خواری و ذلت تن ندادند. هشت قرن از پی هم گذشت و ظلم و رنج و دشواریها پدید آمد و تلاش کردند که در هر دو بُعد خطرهایی را پدید آورند؛ هم تهدید و هم اغواگری و بهرهمندی از امکانات، و این خطر همچنان ادامه داشت تا اینکه دوران استقلال این کشور فرا رسید. پس از استقلال، گرفتار فئودالیسم شدیم و رهبران سیاسی به سیاستهایی وابسته شدند که برای این منطقه در نظر گرفته شده بود. مستضعفان را با استفاده از مال و امکانات، اغوا و مبارزان و مجاهدان را تهدید و تبعید کردند و در ادامه، محرومیت آمد. آمار موجود و واقعیتهای زندگی در این منطقه و بسیاری از مناطقِ لبنان گواه روشنی بر وجود محرومیت و تبعیض است و هر عقل سلیمی با این پدیدهها مخالفت میکند. این محرومیت فقط به یک بُعد محدود نشده، بلکه در تمامی ابعاد اعم از استخدام و اشتغال و توزیع بودجه و اجرای طرحهای عمرانی و پراکندگیِ مؤسساتِ تجاری و ارتباطات خارجی و آزادی بیان و دیگر امور وجود داشته است.
طبیعی است که انسان محرومیت را نپذیرد و با آن مخالفت کند. در آن زمان، مخال��ت با محرومیت در قالب گلایه و افسوس خوردن تجلی میکرد. من خود آن دوره را به یاد دارم. واکنشهایی را که هنوز هم در میان افراد ترسو و بزدل ادامه دارد، فراموش نکردهام؛ آنان که در خانه خود مینشینند و انتقاد میکنند و به محرومیتِ خود افسوس میخورند. گلایه و زاری سلاح افراد بزدل است؛ دور هم جمع میشدیم و از وضعیت اشتغال و محرومیت و سیطره مارونیها و فئودالها و سردمداران و پیوند آنان سخن میگفتیم: فلانی چنین شد... در امتحانات شرکت کردیم و ما را مردود کردند... تقاضای بورس تحصیلی کردیم و فرصت را از ما گرفتند... خلاصه، در هر فرصتی، دور هم مینشستیم و گلایه میکردیم و افسوس میخوردیم. در انتقاد و افسوس خبره شده بودیم. طبیعی است که گلایه و افسوس هم خود مرحلهای از مخالفت است. علاوه بر اعتراض، تلاشهای مخربی صورت گرفت و گروهی از سیاستمداران و دیگران شعار محرومیت سر دادند و از محرومیتِ خود در رسیدن به شغل و منصب سخن گفتند و همین که شغل یا منصبی به آنان واگذار میشد، سکوت میکردند. گویی همه محرومان، به همه حق خود رسیدهاند.
آنان که شیعه یا سنی نامیده میشدند، وضعیتی متفاوت نداشتند و این مذهب وسیلهای برای کسب جاه بود. البته، همه اینطور نبودند، هر قاعدهای استثنائاتی دارد. من مدت طولانی شاهد بودم و به یاد دارم که سال شصت، در ��غاز صدور قوانین و در آغاز عهد ریاستجمهوری فؤاد شهاب، برخی شناسنامههای خود را تغییر دادند تا حق و حقوق فرقهای محروم را به خود اختصاص دهند.
بدینترتیب، ابتدا گلایه و افسوس و سپس، در مرحله دوم هم تلاشهایی از طرف رهبرانِ سیاسیِ فرصتطلب و هم تلاشهایی از طرف سیاستمداران متعهد صورت گرفت تا نهضت و خیزش محرومان ناکام بماند. مرحله سومی هم وجود داشت که در قالب سوءاستفاده از احساسات محرومان جلوهگر شد. بدینصورت که رهبران سیاسی اهدافِ دوردست و تحققناپذیر را در برابر محرومان قرار میدادند و آنان هم به راه میافتادند و شعار میدادند و به زحمت میافتادند و سپس، خسته و ناتوان به خانه بازمیگشتند. خواهش میکنم توجه کنید.