Print this page

گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 11
صفحه: 383

قداست پیدا کرده بودند. وگرنه کتاب‌های افلاطون و ارسطو جز آنکه کهن بودند، چه قداستی داشتند؟ گفتند: باورهای قدیمی باید به حال خود باقی بماند و نباید هیچ‌چیز جدیدی در عالم پدید آید. هر امر تازه‌ای کفرآمیز است. کسی که قایل به چرخش زمین بر گرد خورشید است، بدعت‌گذار است و باید توبه کند وگرنه‌ کافر است و باید کشته شود. کسی که می‌گوید زمین می‌چرخد کافر است. کسی که درباره میک��وب و نیروهای ناپیدای هستی تحقیق می‌کند و آزمایش‌های شیمیایی انجام می‌دهد، ساحر است و با شیطان ارتباط دارد و باید او را سنگسار کرد تا روح شیطانی از وجود او بیرون رود. اگر کسی بگوید هر پدیده‌ای علتی دارد و به دنبال علت ناحاصل‌خیزی و باد و باران باشد، قدرت خدا را انکار کرده است. خدا همه این امور را آفریده است. چرا در اموری که مربوط به قدرت خداوند است، بحث و بررسی می‌کنید؟ چرا به دنبال اسباب و عوامل هستید؟ همه سبب‌ها و علت‌ها در وجود خدا خلاصه می‌شود و بس. ضرورتی ندارد کسی درباره علت پدیده‌ها فکر کند. همین که بدانیم خدا، آفریدگار است، کافی است. و بدین‌ترتیب، شروع کردند به ستم کردن بر علم. برادری به برادرش ستم می‌کند. آنان تنها تا جایی که ممکن بود، حرکت علم را متوقف کردند، زیرا توقف همیشگی علم ممکن نیست. ولی آنان علم را متوقف کردند و به آن آسیب رساندند و به دین نیز آسیب رساندند، زیرا همان‌گونه که گفتیم، دین خدمتگزاری امین برای علم است. آنان هم علم را متوقف کردند هم دین را. این دوره که بنابر برخی اصطلاحات، «اسکولاستیک» نامیده می‌شود، در مناطق و زمان‌ها و مکان‌های مختلف، متفاوت بوده است. این دوره در اروپا در قرون وسطا رخ داد و در آسیا دیرتر و در هر کشوری در زمانی. علمای دین علم را از میان بردند.
مدتی گذشت و اوضاع دگرگون شد. با رسیدن مرحله پنجم علم که زندانی و تحت ستم بود، به خروش آمد و کرامت خود را بازیافت و درهای زندان را شکست و پیروزمندانه و سربلند از آن بیرون آمد و همچون داغ‌داری که انتقام خون عزیزانش را نگرفته است، شروع به انتقام گرفتن کرد. از چه کسی؟ از دین، یعنی از برادرش. علم، دین را از خود راند و به آن بی‌اعتنایی کرد و آن را مانعی فراروی خود دانست؛ با وجود آنکه علت ستم‌هایی که به علم روا رفت، برخی از عالمان دینی بودند و خود دین نقشی نداشت، بلکه دین همان‌گونه که گفتیم، عاملی آزادی‌بخش و حرکت‌آفرین بود. بدین‌ترتیب، علم شروع به انتقام‌گیری از علم و کنار زدن آن کرد.
یکی از دانشمندان بزرگ، به نام دیکن، گفته است: «علم باید بت‌هایی را سرنگون کند که اولین آن‌ها بت دین است.» باید دین نابود شود، تا علم آزاد شود. علم در این دوره بسیار مغرور و خودخواه و سرمست از پیروزی بود. هیچ‌چیز را در برابر خود نمی‌دید و فکر می‌کرد او خداست و همه‌چیز از آغاز تا انجام در او خلاصه شده است. این نگرش دقیقاً در کتاب‌های دانشمندان قرن هفده و هجده و حتی اوایل قرن نوزده به چشم می‌خورد. پدیده غالب در میان دانشمندان این عصرها کفرورزی و الحاد بود و بیشتر دانشمندان کافر و ملحد بودند و در تکیه بر خود، زیاده‌روی می‌کردند. ناپلئون از یکی از ستاره‌شناسان پرسید: آیا در ��ستره زمین و آسمان نقطه مجهولی مانده است که علم آن را تفسیر نکرده باشد، تا برای درک آن نیازمند دین باشیم؟ و او در پاسخ گفت: نه. این سخن مربوط به چه زمانی است؟ زمانی که علم در مقایسه با زمان حاضر، همچون