چون قهرمان اول چیزی میگوید و قهرمان دوم چیزی دیگر و هریک نقشی ایفا میکنند. بنابراین، ارتباط قهرمانان نمایش با یکدیگر همان نقش آنان است. نقش هریک از آنان، او را به دیگران پیوند میدهد و ارتباط هریک از عناصر نمایشنامه با نویسنده نیز از رهگذر همین نقش اوست.
همان نقشی که خورشید را با ما مرتبط میکند، آن را با آفریدگار خورشید نیز که این نقش را به او عطا کرده است، پیوند میدهد. نقش ما انسانها نیز که نقش جانشینی خداوند و رهبری جهان است و خداوند آن را به ما عطا کرده است، ما را با دیگر موجودات و در عین حال با خداوند پیوند میدهد و این تعریف، جمع میان دو تعریف اساسی از دین است. کسانی که میگویند دین ارتباط انسان با خداست و کسانی که میگویند دین ارتباط انسان با موجودات است، هر دو، نظرشان درست است. دین ارتباط و پیوند انسان با خدا و همچنین دیگر موجودات است، زیرا این پیوند را نویسنده این نمایشنامه و آفریدگار این جهان تعیین کرده است.
بنابراین، علم نق�� موجودات را و پیوند آنها را با یکدیگر که در عین حال پیوند آنها با خدا نیز هست، کشف میکند. در نتیجه، علم به دین خدمت میکند و تعارضی با آن ندارد. علم دین را تأیید میکند و با آن ناسازگار نیست. علم حقیقت ارتباط انسان را با خدا و همچنین ارتباط او را با دیگر موجودات هستی روشن میکند. خداوند علم و دین را آفریده و میان آنها پیوندی سرنوشتساز برقرار کرده است. از اینجا بود که داستان علم و دین آغاز شد. آنها با هم متولد شدهاند.
در مرحله دوم، علم و دین در دوران کودکی به بیماری مشترکی گرفتار شدند. تولد آنها با هم بود و بیماریشان نیز یکی بود. آنان دوقلو بودند و با هم به یک بیماری مبتلا شدند؛ دو کودک نوپا بودند که عوامل تکوینی، مشکلات، ترس، نادانی و بلاها در آن دو اثر گذاشت و هر دو به یک بیماری دچار شدند؛ یعنی بیماری افسانه و خرافه و اوهام. علم به چنین بیماریای دچار شد. انسان نخستین که خود مشتاق شناخت اشیا بود، اقدام به تفسیر انحرافآمیز آنها کرد و دست به تحلیل پدیدهها با شیوههای غیرعلمی زد که تاریخ علم قدیم بر آن گواه است. همین بیماری، یعنی بیماری افسانه و اوهام و خرافات، دامنگیر دین نیز شد و روح دینداری تحتتأثیر اسطورهسازی و سحر و جادو قرار گرفت. با بررسی تاریخ اسطورهپرستی انسان، درمییابیم که این بیماری مشترک میان علم و دین بوده است. انسان در زمینه دینی، بزرگ قبیله را خدا و نگهدارنده قبیله شمرد و بر این باور شد که روح او در درخت یا کوه مجاورِ قبیله حلول میکند. این دوره را توتمیسم مینامند.
انسان کمکم این تفکر را پیدا کرد که روحهای مقدس در هرچیزی وجود دارند. در زمین خدایی مقدس وجود دارد که زیر زمین گسترده شده است. در دریا خدایی مقدس وجود دارد. در کوهها خدایی مقدس هست. در رودها نیز همینطور. این را آنیمیسم مینامند که پس از توتمیسم قرار دارد. این اسطورهها و خرافههایی که بر علم و دین چیرگی یافت، حرکت آنها را بسیار عقب انداخت و فاجعهای بزرگ در زندگی انسان به وجود آورد. برای نمونه، وقتی انسان احساس سردرد میکرد، جادوگر به او میگفت: روح تو از بدنت بیرون رفته است، باید چیزی به من بدهی تا روح تو را به تو برگردانم. او برای این کار صندوقی برمیداشت و به جنگل