است که سازندگان آینده و مایه امید دیگران باشند.
ولی جوان معاصر جایگاهی متفاوت با جایگاه جوان در گذشته دارد و ازهاینهرو، برای موضوع سخنرانی عنوان «جوان معاصر» را برگزیدیم. جوان معاصر در محنت زندگی میکند. این محنت همان چیزی است که بازدهی جوان و به دنبال آن آینده کل تمدن را تهدید میکند. جوان معاصر در نگرانی به سر میبرد. چرا این نگرانیها پدید آمده است؟ ویژگی این عصر چیست؟ بنابر فهم من دو ویژگی دارد.
ویژگی نخست یا تفاوت نخست، چون نمیخواهم ویژگی و امتیاز بگویم، زندگی معاصر این است که عصر جدید غرق در تمدنهای مادی است که همگی میکوشند دانش و تمدن و صنعت و هنر و فلسفه را جایگزین خدای بینهایت کنند. یکی از سیاستمداران بزرگ فرانسه در اوایل قرن نوزدهم از لاپلاس، دانشمند بزرگ و صاحب نظریه آفرینش، پرسید: آیا در سرتاسر جهان نکتهای دشوار یا مشکلی حلنشده وجود دارد که راهحلی جز ایمان به خداوند برای آن نیافته باشیم؟ لاپلاس با غرور تمام پاسخ داد: «هرگز، ما همهچیز را شناختهایم، به همهچیز رسیدهایم، همهچیز را کشف کردهایم و همهچیز برای ما روشن شده است.» غرور دانش یا ستیزهجویی دانش در قرن نوزدهم تا این حد رسیده بود. تمدن مادی خدا را کنار گذاشت و نادیده گرفت. خدا را انکار نکرد، به فلسفه الحادی رو نیاورد. تمدن غرب با تمدن شرقی مارکسیستی متفاوت است. تمدن غرب ادعا نکرد که خدا وجود ندارد و فلسفه مادی را مطرح نکرد، بلکه خدا را کنار گذاشت؛ گفت ما را به ماوراءالطبیعه چه کار؟ دیرزمانی است که دیگر ماوراءالطبیعه در زندگی مادی ما اثرگذار نیست. پس چرا از آن بحث کنیم؟ بهتر است از ماده بحث کنیم. بدینترتیب، عنصر ایمان به خدا و بینهایت را از آزمایشگاه و کتاب و کلاس و مدرسه و روابط حاکم بر جامعه واحد حذف کردند. تنها در کلیسا و مسجد به خدا میدان دادند؛ خدای خود را در مساجد و کلیساها زندانی کردند و وقتی از کلیساها بیرون میآمدند خدا را رها میکردند. گویا خدا هیچ تحرکبخشی ندارد و بر دانش و مدرسه و جامعه و اقتصاد و سیاست آنان تأثیر نمیگذارد. آنان بهزعم خود خدا را از زندگی خود کنار گذاشتند. خدا را نادیده گرفتند و سپس در صدد برآمدند که این خسارت را که درباره آن سخن خواهم گفت، جبران کنند. آنان درصدد برآمدند که این حذف خسارتبار و نگرانیهای ناشی از نادیدهگرفتن موجود بینهایت و احساس وحشت و تنهایی انسان در نتیجه دوری از خداوند را با دانش جبران کنند. گفتند با دانش تحلیل میکنیم، پاسخ میدهیم، زندگی میکنیم و به دانش تکیه میکنیم. مگر نه اینکه دانش به ماه دست یافته است؟ مگر نه اینکه صنعت میلیونها قطعه را در یک دستگاه واحد به حرکت درمیآورد؟ مگر نه اینکه ماشین کارهای معجزهآسا انجام میدهد؟ بر این اساس، آنان بر دانش و صنعت تکیه کردند. زندگی عادی ما گواه این امر است. ما در زندگی عادی خود، در خوردن و آشامیدن و در دفتر و باغ و اداره و کارخانه خود، وجود خدا را حس نمیکنیم. فقط در تنهایی و بیماری و نداری و گرفتاری و در کلیسا و مسجد و هنگام مرگ به یاد خدا هستیم. اما در متن زندگی هیچ اثری از خدا نمیبینیم.
تمدن جدید کوشید خدا را از اثرگذاری بر زندگی کنار گذارد؛ کوشید قانون و روابط و اکتشافات و علوم و اندیشههای فلسفی و فناوری را تنها بر پایه هوش بشری بنا کند. انسان معاصر خدا را کنار گذاشت و او