گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 11
صفحه: 260

گمان می‌برد که من هم از کسانی‌ام که برای به غارت بردن لباس و چیزی از این دست او را می‌خواهم. دوید تا اینکه او را گرفتم. بلافاصله گفت: ای فلانی، قرآن خوانده‌ای؟
گفتم: بله.
- این آیه را خوانده‌ای:« ﴿ فَأَمّا الیَتیمَ فَلَا تَقهَر »[320]
- بله.
- به خدا سوگند من یتیم حسینم.
سکوت کردم و به او گفتم: دخترم من قصد سوئی به تو ندارم. می‌خواهم این آتش را فرونشانم تا بدنت را نسوزاند.
پس از آنکه از آتش رهایی یافت، گفت: ای فلانی، تو با مایی یا از دشمنان مایی؟
- نه با شمایم و نه با دشمنانتان...من ناظرم...
- سؤالی دارم.
- بپرس...
- نجف کجاست؟ کوفه کجاست؟
- از نجف و کوفه چه می‌خواهی؟
- عمه‌ام زینب گفته که ما در نجف بارگاهی داریم که آوارگان و بی‌پناهان بدان پناه برند. می‌خواهم بدان‌جا پناه برم و از مصیبتمان و ستم اینان بر ما شِکوه کنم.
- دخترکم، نجف و کوف�� از اینجا فاصله بسیار دارند و رفتن به آنجا برایت آسان نیست.
این ماجرا را نقل کردم تا ذهنیت کودک را دریابید. ذهنیت کودک این است که اگر دشمن بر آنان هجوم برد، می‌تواند به نجف پناه ببرد. یک کیلومتر...بیشتر...کمتر...به مقدار نفَسش. مهاجمان بسیار بودند. ده‌ها هزار نفر به خیمه‌ها حمله‌ور شدند و کودکان فرار می‌کردند.
این نکته را گفتم تا برسیم به مسئولیت زینب(س). شب که فرارسید، او مسئول تنهاست که باید فرزندان و کودکان را گرد آورد و به آنان آب و نان دهد و آنان را لباس بپوشاند. از این رو، پس از آنکه سپاهیان متفرق شدند و اوضاع آرام شد، زینب ده‌ها کودک و زن را جمع کرد تا وظیفه خود را در برابر آنان ادا کند.
صبح هنگام، سپاه عمر سعد مشغول دفن کشته‌شدگانشان شدند. بالطبع، کشته‌های آنان بسیار بود، یاران حسین ارزان کشته نشدند، زیرا هریک از آنان بیش از یک نفر را می‌کشتند. سپاهیان عمر برکشته‌شدگان خود نماز خواندند و آنان را دفن کردند و هنگامی که به اجساد حسین و اهل بیت و یارانش رسیدند، آنان را در صحرا رها کردند و عزم کوفه کردند. سرهای پاک در این هنگام، یعنی عصر عاشورا، فرستاده شدند و اهل بیت را هم اسیر گرفتند تا تقدیم ابن‌زیاد کنند.
آنان تصمیم گرفتند که اهل بیت و زنان و کودکان را از مسیری ببرند که اجساد کشته‌شدگان و پدران خود را ببینند. من هربار که تلاش می‌کنم که سبب این کار و گذراندن اسیران و زنان و کودکان را از کنار اجساد کشته‌شدگان دریابم، چیزی دستگیرم نمی‌شود، جز اینکه این اقدام برای تسلی خاطر و فرونشاندن کینه عمر سعد و جماعتش بوده باشد. آنان چه کسانی را به اسارت گرفتند؟ کودکان خردسال و زنان را از کنار اجساد فرزندان و پدران و برادران و نزدیکانشان گذراندند. اجساد صورت عادی ندارند؛ در جنگ قطعه قطعه شده‌اند، بسیاری بی سر هستند، بسیاری بی دست هستند، بسیاری پاره پاره‌اند. با این حال، آنان را واداشتند که جسدهای عزیزانشان را ببینند.
چه شد؟ من تنها یک صحنه را ذکر می‌کنم

[320]. «پس یتیم را میازار.» (ضحی، 9)