در خود جا دهد. میتواند بهراحتی همه کره زمین را در خود جا دهد، بدون آنکه احساس تنگی یا کمبود فضا کند. مثلاً شخصی برای شما درباره کره زمین صحبت میکند و میگوید کره زمین پنجاه برابر کره ماه است. چطور مغز میتواند کره ماه و کره زمین را با هم تصور کند، درحالیکه دومی پنجاه برابر بزرگتر از اولی است؟ افزون بر آن، وقتی میگویند منظومه شمسی از خورشید و ماه و ستارگان و کره زمین و عطارد و زهره و زحل و مریخ تشکیل شده است، شما همه آنها را تصور میکنید و باز احساس میکنید که مغز شما هنوز چیز زیادی در خود جا نداده و گنجایش بیشتری دارد. و به همین ترتیب، اجسام را تصور میکنید. این یک پدیده است. من نیز همراه شما به تصور کردن ادامه میدهم. ولی الآن میخواهم این سؤال را مطرح کنم: چگونه میتوان این پدیدههایی را که در برابر شما قرار دارد، تفسیر و تحلیل کرد؟ این بحث اول بود.
دوم. دومین راه برای اثبات روح، مسئله دگرگونی و تغییر است
در اینباره فکر کنید که هریک از ما از آغاز کودکی تا الآن موجود و شخصیتی واحد بودهایم؛ این کودک کمکم رشد کرده و بزرگ شده، درس خوانده و مطالب جدید یاد گرفته، دوستی و دشمنی آموخته، تربیت شده و به بلوغ رسیده است... ولی همچنان همان موجود و شخصیت قبلی است، بهویژه آنکه در علم جدید ثابت شده است که سلولهای بدن تغییر میکنند. همانگونه که میدانید، انسان غذا میخورد و این مواد غذایی به سلولها میرسد و در نتیجه آنها رشد میکنند و تکثیر میَشوند و سلولهایی جدید پدید میآیند و سلولهای قبلی و فرسوده میمیرند و از بدن خارج میشوند، یعنی یا به ناخن و مو تبدیل میشوند یا از بدن دفع میشوند.
بنابراین، همواره سلولهای فرسوده از بین میروند و سلولهای جدید به وجود میآیند و بدینترتیب، میتوان گفت همه بدن ان��ان تغییر میکند. دانشمندان برآورد کردهاند که بدن انسان در هرچهارده یا دوازده سال کاملاً تغییر میکند و سلولهای مرده از راه پوست، ناخن، مو، ادرار یا مانند آن، از بدن دفع میشوند.
سلولهای قدیمی از بین میرود و سلولهای جدید به وجود میآید. سپس این سلولهای جدید نیز فرسوده میشوند و از بدن خارج میشوند و به همین ترتیب بدن همواره در حال تغییر است، یعنی سلولهایی که چهارده سال پیش در بدن شما بود، اکنون حتی یکی از آنها نیز باقی نمانده و همه از بین رفته است. سلولهای پوست و گوشت و خون و اعصاب و استخوانها، همه از بین میروند و سلولهایی که الآن وجود دارند، غیر از سلولهای چهارده سال پیش است.
اگر همه اجزای جسم مادی شما دگرگون شده و هیچیک از سلولهای پیشین باقی نمانده است و اگر بخشهایی از بدن شما از گوشت و خون و اعصاب و استخوان و مغز و...، همگی تغییر کردهاند، پس چطور شما هنوز همان شخصیت قبل خود را دارید و آن را حفظ کردهاید؟
روشنتر توضیح دهم. فرض کنید شما بیست سال خارج از کشور بودهاید و الآن به وطن برگشتهاید. در حقیقت شما نیستید که بازمیگردید، زیرا همه اجزای بدن شما تغییر کرده است، ولی با وجود این، شما وقتی بازمیگردید، مردم و خیابانها را میشناسید و دوستیها و دشمنیها را به یاد دارید.
