گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 5
صفحه: 126

سند شمارۀ 13-01-75

موضوع: گفت‌وگوی مطبوعاتی- سرمایۀ لبنان، شایستگی‌ها و آرمان‌ها و مواضع مردم آن است که شکوه و عظمت لبنان و ارمغان تمدّنی آن را رقم زده است

مکان و تاریخ: بیروت - مجلس اعلای شیعیان در حازمیه

منبع: مجلۀ الدنیا، 25/1/1975؛ مجلۀ الیقظة کویت، شمارۀ 384، 13/1/1975

این مصاحبه با عنوان «کاش می‌توانستم همۀ محرومان را نجات دهم» نیز منتشر شده است.

متن

مقدمه به قلم سهیل الشنطی:

«ساعت یازده و نیم صبح روز دوشنبه، سید در مقر مجلس اعلای شیعیان در حازمیه در انتظار شما خواهد بود.»

گوشی تلفن را که چند دقیقه پیش در اتاق من، در یکی از هتل های بیروت، زنگ زده بود، گذاشتم. تازه از ملاقات با رهبر انقلاب فلسطین، آقای یاسر عرفات، آمده بودم. کسی که تلفن زد، منشی امام موسی صدر بود. روز قبل از او خواسته بودم که وقت ملاقاتی به من بدهد. از روز جمعه، که زمان ملاقات را به من خبر دادند، تا ساعت یازده و نیم روز دوشنبه، حدود 73 ساعت فرصت داشتم و این فرصت برای طرح پرسش هایی دقیق از امام کافی بود، ولی ترجیح دادم بدون داشتن سؤالات از قبل تعیین شده، با ایشان ملاقات کنم. بعضی اوقات سؤالات خودجوش بهتر از سؤالات رسمی و پیچیده است.

موعد ملاقات که فرا رسید، به محل مجلس در حازمیه رفتم. با باغچه ای بسیار زیبا و باشکوه روبه رو شدم که ساختمان بزرگ مجلس در وسط آن قرار داشت. داخل ساختمان نیز بسیار تمیز و مرتب بود. سالن پر از مراجعه‌ کنندگانی بود که برخی از هرمل و برخی از جنوب آمده بودند. همه خواهان ملاقات با امام بودند. آن گونه که من دیدم، منشی امام کسی را رد نمی کرد و براساس وقت امام، برایشان وقت ملاقات تنظیم می کرد.

ساعت دوازده بود و من چای و قهوه و لیموناد نوشیده بودم. برخی از کارمندان مجلس که می دانستند وقت ملاقات من با امام ساعت یازده و نیم بوده است، با این نوشیدنی ها از من پذیرایی می کردند.

سرانجام گشایش حاصل شد، امّا یک ساعت کامل بعد از زمان ملاقات، یعنی ساعت دوازده و نیم. یکی از کارمندان محترم مجلس از من پرسید: شما فلانی از مجلۀ الیقظۀ کویت هستید؟ وقتی گفتم بله، گفت با ماشینتان دنبال [ماشین] من بیایید. پس از پیمودن مسیر سه کیلومتری، در همان منطقۀ حازمیه به ساختمان باشکوهی رسیدیم که درختانی بلند آن را فراگرفته بود و چشم اندازهای جذاب بیروت از مقابل آن نمایان بود. هر دو ماشین توقف کردند و ما پیاده شدیم: کارمند و عکاس و دستیار و من. با آسانسور تنگ به طبقۀ سوم رفتیم. کارمند مجلس کلیدی از جیب خود درآورد و در یکی از آپارتمان ها را باز کرد. سخت غافل گیر شدم. ...

-بفرمایید.

-گفتم: کجا؟

-برای ملاقات با آقا.

-امام اینجاست؟ در این آپارتمان خالی